سيد محمد باقر برقعى
657
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
زخمى شده گلبرگها از دست غمها * پرپر شدن در يك خزان بىبهار است حال و هواى كوچه احساس خاكيست * بغضى به روى خندهها از غم سوار است اين بار در راه سپيدى سر سپردم * اما چه شد ، افسوس اين دل بىقرار است در شهرى از دلواپسى من خانه دارم * تنها رفيق و همدم من يك سهتار است گلهاى بستان با غم و حسرت شكفتند * در اين بيابان سهم گل همسان خار است من شعرى از خشم زمان در سينه دارم * اين شعر در عمق وجودم ماندگار است اشكم به روى ديدهء فرداى روشن * مانند شبنم روى گل بىاختيار است آخر چرا فصل دلم زرد و خزانى است * شايد خزان در ديدهء من يادگار است « سُرنا » درون حسرت و اندوه با خود * مىگفت اين هم كار چرخ كجمدار است تنها براى لحظهاى از خواهش برگ * « گلهاى بستان را نچين ، اكنون بهار است » چشم تو از ازل در نگهم چشم تو غوغا مىكرد * ناز چشم تو مرا غرق تمنّا مىكرد شوق ديدار تو چون لحظه روئيدن عشق * شبنم اشك تو صد غصّه به دلها مىكرد دست احساس تو بر زخم دلم مرهم بود * تو كه رفتى غم دل را كه مداوا مىكرد از دلت نيست خبر در شب ويرانه من * تو ندانى كه دلت خون به دل ما مىكرد سيل اشكم خبر از بىكسى و غم مىداد * مثل باران هوس بوسه دريا مىكرد برندارم نظر از چهره گلگونه تو * كه همان چهره مرا عاشق شيدا مىكرد